شب باشکوه من

 ساعت یکُ نیمِ صُبه !

تو ایوونِ طبقه ی دوم نشسته‌مُ

شهرُ نگاه می‌کنم…

می‌تونست بدتر از این باشه!

 

نیازی نیست کارِ بزرگی بکنیم !

شوق کارای کوچیکه که حسِ خوبی بهمون می ده وُ

حسای بدُ ازمون می گیره !

بعضی وقتا سرنوشت

امون نمی ده به کاری که دوس داریم برسیم!

پس بایس سرِ سرنوشت کلاه بذاریم !

 

بایس با خدا تا کرد !

اون خوش داره با چزوندنِ ما کیفور بشه !

خوش داره باهامون ور بره وُ

آزمایشمون کنه !

عِش می کنه از این که بِمون بگه ضعیفُ احمقیمُ

کلکمون کنده س !

 

خدا عاشقِ اسباب بازیِ وُ

ما هم اسباب بازیاشیم !

 

هنو رو اِیوونمُ یه پرنده

رو درخت رو به رویی که تو تاریکی پنهونه

عاشقونه می خونه !

 

اون یه بُلبُله وُ من

عاشق بُلبُلم!

 

اداشُ درمیارمُ منتظر می شم…

جوابمُ می ده !

می‌خندم!

شاد کردنِ یه آدمِ زنده آسونه !

 

بارون می گیره وُ‌

یه قطرشُ داغی پوستمُ حس می کنه !

 

خوابُ بیدار

روی یه صندلی تاشو نشسته‌مُ

پاهام رو نرده های اِیوونه !

بلبلِ دوباره

آوازی رُ که تو روز شنیده می خونه !

 

اینا تمومِ کاراییِ که ما پیرا

واسه سرگرم شدن می‌کنیم !

شنبه شبا

به خدا می‌خندیم ،

به حسابای قدیمی ‌می‌رسیم،

وقتی چشمک چراغای شهر چشمک حواله مون می کننُ

بلبلا از رو درختا چش می دوزن به ما جوون می شیم !

دنیا هم از این بالا

به همون خوبیِ که همیشه بوده !

 

 

از چارلز بوکوفسکی

ترجمه یغما گلرویی

 

بیان دیدگاه